تبليغاتX
دل درد عشق

دل درد عشق

سر صحبت مجنون

عشق

سلام به دوستان ترانه اي خودم... در مطالب قبلي يكي از دوستان از يكي از مطالب كه راجع به زنان بود ناراحت شدند...من اين جا اعلام مي كنم كه اوون يه مطلب طنز بوده و از ايشون هم مي خوام كه جدي نگيرند...
و حالا چند تا قطعه ادبي و عاشقانه زيبا ديگرتقديم به شما:

*
عشق يعني خلوت و راز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق
يعني نغمه اي از روي ناز عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني يك بغل ياس سپيد عشق يعني يك ترنم از يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار...

**
عشق يعني وعده بوس و كنار عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي عشق يعني با خدا در بي كسي عشق يعني همكلام بيصدا عشق يعني بي نهايت تا خدا...
***
عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ... به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ... و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم... غريبه

****
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
++++++++++++++++++++++++++++++++++
++++++++++++++++++++++++++++++++++
پـشت کــردي به همه خـاطـره ها از لـج من........... گشتي از يــاد مــن خســته جـــدا از لـج من
از هـمــــان روز که مـن دل به نگــــاهـت دادم .....زده اي دســـت به صــــد نـاز و ادا از لـج من
گـفـتـــم اي خـوب مــن از دوري تو ميـميرم......... رفـتـي آهسته و بي حـرف و صـدا از لـج من

دوستدار تك تك شما... هادی مجنووووووووووووونTa ra neh ha

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

اسمون ........ .........

به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

کلید دل شکسته

 

 

همين چند روزهاست كه فهميدم چشمهايم بيهوده
 
مويه نمي كند هر شبانه .... ديگر خود را ميان پستوي
 
تنهايي ،‌پشت ديوار سربي لبخند تلخ دروغين پنهان
 
خواهم كرد ... و به « تو » دروغ خواهم گفت ... به همه
 
دروغ خواهم گفت ... نه ! من اصلا سكوت خواهم كرد
 
كه تاب دروغ را ندارم .. خود را ميان انديشه هاي خالي
 
و پر سرگردان خواهم كرد كه صدايي در من از اعماق
 
فرياد مي زند : چرا عشق چنين ساده سرد مي شود ؟
 
چرا مهر چنين بيهوده از ميان برداشته مي شود ؟ ...
 
چرا دوستي چنين بي مايه گم مي شود در غبار ؟ مگر
 
دل آدم از كلوخ است ؟ يا من بيهوده روح خويش را
 
 مصرانه به پايبند يك تعهد به ابتذال مي كشانم هميشه
 
 ؟ و يا شايد دل من بيراهه مي رود اگر مهر طلب مي
 
كند ... مهر تعهد مي طلبد و تعهد سرسختانه جدايي
 
 مي آفريند ... ! و من غرق در بهت و حيرت تعهد را تنها
 
مقصر ميدان مي بينم .... !‌ و خويش را باز هم تنها و داغ
 
ديده يك سرماي كشنده ... سخت تر از زمستان
 
يخبندانهاي طولاني ... سرد سرد از بي تفاوتي « او »
 
به ديوار فاصله ميخكوب مي يابم ....  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

دانلود اهنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

حس وحال تازگی

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
 قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
 اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
 يک غزل آمد که حالم را گرفت:
Ta ra neh ha
"ما زياران چشم ياری داشتيم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

ارزوی یه عاشق

سلام دارم خدمت همه دوستان
اینم برای اونایی نوشتم که عاشقن

 
 
بخوان براى دل من ترانه اى ديگر

ترانه اى ز شب شاعرانه اى ديگر

مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش

بزن به زلف گرهگير شانه اى ديگر

ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من

كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر

تو اى پرنده صحراى دور دست خيال

مگير جز دل من آشيانه اى ديگر

به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش

كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر
 
 
 
 
با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,
 
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
 
با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
 
نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی
 
ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی
ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست 
 
 برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و هنگام مردنم با حضور تو و عشق
 تو مردم.
 
مرگ هم با عشق زیبا ست.
 
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم
 
برای آخرین بار
 
 
 
 
     
    با تقدیم احترام هادی مجنون
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

انتظار سخت ترين عذاب عشق

 

 Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

 
مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
من در قلبم تو را دارم
پس با قلبم تو را  صدا مي زنم
و با قلبم به سوي تو مي ايم
وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم
باز در انتظارم که بیایی
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ 
هادی مجنون 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

مرحلهای زندگي

 
 
زندگي سه مرحله دارد:
 
بي‌اراده متولد مي‌شويم.
بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم.
 
 
بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم.
 
داريم زندگي كنيم و  نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست
ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه
مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه...
 بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را
 با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه
دوستدار شما هادی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

خداحافظی افشین

سلام به دوستای عزیزو همراهان ترانهای خودم موفق باشین
 
خداحافظي «افشين» از خوانندگي: مي خواهم زندگي عادي داشته باشم
 
خبرگزاري انتخاب : افشين خواننده ايراني مقيم لوس آنجلس در گفتگو با بي.بي.سي خبر از خداحافظي از دنياي خوانندگي داد.
به گزارش خبرگزاري «انتخاب»،‌ وي گفت: اين آلبوم در اصل دومين آلبوم اصلی و اخرين آلبوم من است. يک زمانی آرزويم اين بود که خواننده بشوم. امدم و خواننده شدم وبه چيزی که می خواستم رسيدم. عاشق اين کار هستم، اما در زندگی، موضوعی پيش آمده که مجبورم کارم را ترک و از آن خداحافظی کنم.
افشين ادامه داد: نمی توانم درباره اين پيش آمد زياد توضيح بدهم. اما می توانم بگويم که تصميم دارم يک زندگی عادی داشته باشم. چون به عنوان يک خواننده زندگی کردن واقعاً سخت است. دوست دارم مثل بقيه ازدواج کنم و يک زندگی
بی دردسر داشته باشم.
وي در واكنش به سخن مصاحبه كننده كه اين اقدام را «تكاندهده» خواند گفت: من واقعاً عاشق خوانندگی هستم و کارم
را واقعاً دوست دارم! ولی خوب در زندگيم يکی را دوست دارم که به خاطرش فکر کنم ارزش دارد از خودم و احساسات خودم بگذرم. چون به من گفته يا شغلت يا من!
افشين همچنين اعلام كرد كه بعد از دوران خوانندگي قصد دارد يک رستوران ايتاليايی متعلق به پدرش مشغول به كار
شود.
 
 
 
شاید دیگر دیر است
 
ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم
و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم
تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند
....و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد
................گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد
.................و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم
 
 
 
عبور از کوچه باغهای خاطره باز دلم را فشرد اما در آن سالهای دور کوچه باغها شکل دیگری داشتند برگهای سبز و جویهای روان در خاطرم مانده اما امروز برگها روی زمین ریخته اند و کسی نیست که آنچه را جمع کند و جرم آنها فقط و فقط زردی است راستی آن بوته عقاقی که شاخه ای از آن برایت چسده بودم هنوز سبز است و منتظر است تا شاخه ای از آن بچینند اما افسوس که دیگر این کوچه ها
..........بی عبور شده اند
و بازهم  در این کوچه ها تنها قدم می زنم تا شاید رد پایی از تو ببینم
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  | 

 
 
تقدیم به تنها عشقم
 
 
24 Blue Roses12 Mixed Roses12 Yellow Roses18 Red Roses
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط هادی (مجنون)  |