خبر جنجالی ولی سری
|
سر صحبت مجنون
|

I love you in the summer when fields are showered with golden rain.



I love you in the winter when crystals of white are upon everything.



I love you in the spring when nothing seems to be at rest.



I love you in the autumn when everything looks its best.



My love, like the seasons, will continue to come and go.



Learning more each cycle about releasing enough to grow...
I Love Walking In Rain Because Nobody Can See Me Crying!
دوستدار همه شما
داداش کوچولوتون
جنون عشق
هادی

تا در دنيا حسرت و غمي نباشد
که تو را اندوهناک ببينم
چرا که من و دل در کوچه هاي دلتنگي
و غربت سالها قدم زده ايم تا تو را يافته ام
***********************************
یا حق
******************
هادی مجنون

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
To realize
The value of nine months:
Ask a mother who gave birth to a still born.
To realize
The value of one month:
Ask a mother
who has given birth to
A premature baby.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to Meet.
To realize
The value of one minute:
Ask a person
Who has missed the train, bus or plane.
To realize
The value of one-second:
Ask a person
Who has survived an accident...
To! realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics
Time waits for no one.
Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when
you can share it with someone special.
To realize the value of a friend:
Lose one.



از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
غمگین ترین دیوانه عاشق
هادی مجنون
شبانه
- بی آرزو چه می کنی ای دوست؟
به ملال ،
در خود به ملال
با یکی مرده سخن می گویم.
شب ،خامش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهویِ پرندگانِ کوچ
دیرگاه ها می گذرد .
اشک بی بهانه ام آیا
تلخه ی این تالاب نیست ؟
-از این گونه
بی اشک
به چه می گریی؟
-مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است
به هر اندازه که بیگانه وار
به شانه بَرَت سَر نهم
سنگ باری آشناست
سنگ باری آشناست غم .
--------------------------------------------------
ریگ های روان
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد
در دور دست تازه دریا واپس نشسته
و تو
همچون گیاهی آبی که باد به ملایمت نازش کرده است
بر ماسه های بستر برمی انگیزی به رؤیا
دیوان و پریان
بادها و جزر ومد را
در دوردست تازه دریا واپس نشسته
اما در چشمان نیم خفته ی تو
دو موج کوچک به جای مانده است
دیوان وپریان
بادها و جزر ومد
دو موج کوچک برای غرقه کردن من
.--------------------------------------
- امروز چه روزی است ؟
- ما خود تمامی روزهاییم ای دوست
ما خود زنده گی ایم به تمامی ای یار،
یکدیگر را دوست می داریم و زنده گی می کنیم
زنده گی می کنیم و یکریگر را دوست می داریم و
نه می دانیم زنده گی چیست و
نه می دانیم روز چیست و
نه می دانیم عشق چیست.